|
هر سال که موسم بهار
است زینت شده پیکر چنار است
از چهچهِ بلبل
غزلخوان
پر غُلغله، باغ و مرغزار است
وز ژاله به فرق غنچه افسر
ای دوست، مرا بخاطر
آور
هر فصل که چهره ی
زمانه تغییر کند شود دگرگون
تکرار شود چو این
فسانه افسانه شود حدیث مجنون
یاد آر، از این دل پر آذر
ای دوست، مرا بخاطر آور
هر ماه که شد هلال
پیدا
از گوشه ی این سپهر وارون
در موقع روًیت و
تماشا
با چشم پر از فریب و افسون
ای بر همه دلبران تو سرور
یک لحظه مرا بخاطر آور
دانی که چه هفته ها بر
ایت
بس نامه ی دلنشین نوشتم؟
تا بوسه زند به
دستهایت
خون دل و اشک خود سرشتم؟
هر گاه که پستچی زند در
ای دوست، مرا بخاطر آور
هر شب که به بستر
سلامت
آرام گرفتی و غنودی
زان نرگس مست تا
قیامت
آرام ز عاشقان ربودی
در خلوت خود، درون بستر
ای دوست، مرا بخاطر آور
هر روز، ز خانه چون
درآیی
شاداب گذر کنی به برزن
یاد آر که دلستان
مایی
ای آیت کردگار ذوالمن
یک لحظه ی از دقیقه کمتر
ای دوست، مرا بخاطر آور
هر ساعت و هر زمان و هر
دم
چون مست شدی میان یاران
در شادی ودر عذاب و
ماتم از یاد مبر تو عهد و پیمان
سوگند تو را به ذاتِ داور
ای دوست، مرا بخاطر آور
هر گاه که پیک
شادمانی
پیغام ز دلبرت رساند
با عشوه و ناز و
مهربانی
غم از دل نازکت براند
چون مست شدی ز مشک اذفر
ای دوست، مرا بخاطر آور
|