|
امشبم ریز به ساغر می ناب ای
ساقی تا به دست تو شوم مست و خراب ای ساقی
هوشیاری سبب رنج و عذابم بوده
است برهانم تو از این رنج و عذاب ای ساقی
آبِ آتش صفت
باده به پیمانه بریز
تا شوم پاک بدین آتش و آب ای ساقی
حیف و سد حیف چه دارم که نثار تو
کنم جز دلی غمزده و، یک- دو کتاب ای ساقی
بود آسودگی و خوشدلیم همچو
سراب
بس دویدم. نرسیدم به سراب ای ساقی
ساغر چشم تو و باده ی جانسوز
نگاه گو چه حاجت به می و باده ی ناب ای ساقی
بخت من خفته و بیدار نگردد
هرگز
تو که امیّد منی پس تو مخواب ای ساقی
نفسی بیش ز عمر من و دل باقی
نیست هان! که من می روم از کف. بشتاب ای ساقی |