|
ما،
روی خوش از دلبر بی مهر ندیدیم
جز نیش زبان
از دهن او نشنیدیم
در وادی خشک دل هر
جایی و سنگش
سد بار دویدیم و به جایی نرسیدیم
می گفت وصالم همه
چون باغ بهشت است
امّا بغلط، در خس و خاشاک چریدیم
خودبین
و فراتن. متظاهر، متفرعن
یک نکته ی روشن به سراپاش ندیدیم
سد شکر که با
کوشش پی گیر. سرانجام
از دام پر از مکر و فسونش بجهیدیم
پنداشت که مرغ دل
ما، در قفس اوست
لیکن چو قناری بسر شاخ پریدیم
جز نقش سرابی نبُد آن حرف و سخن ها
بیهوده شب و روز و مه و سال دویدیم
رفتیم به
بازار محبّت ز پی عشق
اما بجز از حسرت و اّندُه نخریدیم
دست از سر ما باز
گرفت و ره خود رفت
ما هم بعوض از در او پای کشیدیم
آن شاعر شیرین سخن
«بافق» چه خوش گفت
امیّد ز هر کس که بریدیم، بریدیم
|