|
امشب آخر نگهی بر رخ
جانانه کنیم
بوسه ها زان لب تب خیز به پیمانه کنیم
فکر یار دگر از سر، بدر
آریم که تا
آشنا هست چرا صحبت بیگانه کنیم
زاهدان دَم بدَم افسانه ی
بیجا گویند
ما، در این بزم چرا گوش به افسانه کنیم
زاهد و مفتی و ملّا، دو سه
دیوانه ی شهر
اجتناب از سخن این دو سه دیوانه کنیم
دو سه جامی دگر ایدوست
بنوشان بر ما
تا سیه مست شده، رو سوی کاشانه کنیم
اشک شادیست که بر چهره ی
ما گشته روان
تو مپندار که ما گریه ی مستانه کنیم
ساغر چشم تو و، باده ی
جانسوز نگاه
گو چه حاجت هوس گوشه ی میخانه کنیم
شده از پرتو تو انجمن
ما روشن
پس عجب نیست که
جانبازی پروانه کنیم
بحر توفانی و ما بی خبر از
فن شنا
احمقانه هوس لوُلوُ و دردانه کنیم
روز این عمر بسر می رسد
آخر «ناصر»
خوشتر آن است که جا در بر جانانه کنیم
|