|
مرغ دل پر زند از شوق سوی لانه ی
تو
شمع من! گوهر جانم شده پروانه ی تو
از خدا می طلبم بخت بلندی چون
زلف تا بسایم سر خود را به سر شانه ی تو
آب و جارو بکنم با مژ ه و اشک
مدام کوی تو، برزن تو، کوچه ی تو، خانه ی تو
پای بند همه دیوانه دلان زنجیر
است
دلم از حسرت زلفت شده دیوانه ی تو
گردش چشم تو، سدها
چو مرا مست کند نازم آن گردش مرد افکن مستانه ی تو
هر کس از جام لب نوش تو یک جرعه
زند
نتواند که کِشد پای، ز میخانه ی تو
همه خوبان جهان، نزد تو افسانه
شدند
تا خواندند حریفان، همه افسانه ی تو
غرقه شد این دل شوریده به گرداب
غمت
لیک دستش نرسیدست به دُردانه ی تو |