|
باز امشب در
سرم افتاده یاد خانه ام
یاد ایران کرده پر، هر گوشه ی کاشانه ام
یاد میگون و فشم،
مستم کند در این دیار
چهره ام را تر کند این گریه ی مستانه ام
من همان گنجور پر
آوازه ام کز بخت بد
کرده ام گم در جهان، آن گوهر یکدانه ام
یار میپرسد ز من، این
گریه ها از بهر چیست
عاجزم از پاسخش، پیوسته لرزد چانه ام
آفرین بر غم، که
یکدم از دلم بیرون نرفت
مرحبا بر با وفا همخانه ی جانانه ام
بار اندوه جدایی از وطن،
پشتم شکست
چون توان بردن آنرا ندارد
شانه ام
این مکان زیبا و دلباز
است لیکن روح من
میزند پر، در هوای خانه ی ویرانه ام
زندگی افسانه ی تلخی است
ای یاران ولی
باز باید ساخت با این تلخی افسانه ام
گاه پندارم
فراموشم شود آن خانه، لیک
باز می بینم به سر افتاده یاد خانه ام |