|
ای دلبر سیمین بدن
ای یار گلگون پیرهن
ای آشنا با جان و تن
یار منی یا دشمنی؟
در دام تو گشتم اسیر
ای نازنین بی نظیر
دستم بگیر، دستم یگیر ای آنکه معبود منی
گرد جهان گردیده ام
یاران زیبا دیده ام
لیکن بنا فهمیده ام
کایا تو جانی یا تنی
ای دلستان نازنین
ای نیکروی مه جبین
چشمم ندیده اینچنین هرگز نه مردی نه
زنی
بوسیدنت شادم کند
آغوشت آبادم کند
یاد تو آزادم کند
از هر نبود و بودنی
تا دل به تو بسپرده ام
از دوریت افسرده ام
بی تو چو جسم مرده ام زیرا چو جان اندر
تنی
در حسن باشی چون پری
بل از پری زیباتری
منشین کنار دیگری
ای شهره در پاکدامنی
مشتاق عریان گشتنت
بیگانه با پیراهنت
نقصی نباشد در تنت
حتا بقدر ارزنی
ایزد نگهدارت
بود در روز و شب یارت بود
حافظ برفتارت بود
از هر بلایی ایمنی
چون گلبنی در گلسِتان چون سروی اندر بوستان
اندام تو باشد چنان
خورشید، در پیراهنی
می خواهمت می بویمت
در هر کجا می جویمت
سر تا به پا می بو یمت زیرا
که دخت میهنی |